تبليغاتX
نمی دانم های یک پکر
جز واقعیت نادانی خود هیچ نمی دانم ... ( سقراط )
روستاها چه مزرعه داشته باشند

 چه نداشته باشند 

دهقان فداكار است !

 

                            

نمي دانم چرا مترسك مزرعه ي ما شجاع نيست ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:3  توسط n30  | 

طنینت !!!

 صدای باد را می لرزاند

باید هرچه لرزیدنی ست

برای تو برقصند

من اینجا ساکنم ...

                                    

   نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم خوب برقصم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 12:7  توسط n30  | 

سرم كه درد مي كرد

سيب ها را خوردم

آدم كه نشدم هيچ

حوا هم نشدم !

          

نميدانم كه چرا مادر بزرگم سيب ها را سركه ميكرد ؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:20  توسط n30  | 

پشت یک بهتر می نویسم

باد را کسی ترسانده که این گونه می لرزد

و کسی بهتر پشت من می نویسد چه کسی تو را لرزانده ...!؟

                       

                         

 نمی دانم که از چه چیز می ترسم ؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:10  توسط n30  | 

چه غریبانه از خود رها شدم

 

وقتی که ثانیه ای با من نیامدی که بمیریم

 

تو ماندی در این منجلاب کثیف

 

و من آن شب چه مستانه رقصیدم

 

در آغوش برهنه ی عزرائیل

 

چه شیرینی ای داشت طعم تلخ لبهایش

 

لبهایی که آنقدر گرم بود که من لحظه ای از سرما هیچ ندیدم

 

جز در اندام بلورینش

 

او دست هایش خشن نیست        لطیف است

 

اندامش قوی نیست                  ظریف است

 

چشمانش سیاه نیست                سفید است  : فرشته ی من ...!

 

                          

 

نمی دانم  چرا ابلهانه باور کردی که برای همیشه می توانی بمانی ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 23:56  توسط n30  | 

باید باور کنیم که خنده های شبنم بر روی گل های میمونی بی نهایت دروغ است ...

 نمی دانم که چرا هیچ شبنمی را خندان ندیده ام ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:41  توسط n30  | 

 

و شب همين لباس پولكي ماهي ست درعمق دريا

 

تاريكي را بايد ديد نگرشي فراتر از ظلمت

 

ظلمت را در زيرزمين همسايه مان بايد ديد

 

يا مي توان آنها را در موهاي پدرلمس كرد

 

يا حتي در زير پتو وقت بازي گوشي هاي كودكانه ي برادر

 

برف را هم مي توان سياه ديد

 

ديو را هم مي توان در آينه سفيد ديد

 

 

                

 

نمی دانم که چرا هیچ کس زیبایی ظلمت را نمی بیند ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:0  توسط n30  | 

رنگ ديواراتاقش سفيد بود

 

اما چشم هايش خالي از رنگ سفيد

 

پاك بود به اندازه ي جلوه ي زيباي حرير

 

هر كه بود همه كس ستايشش مي كردند

 

جز من كه حتي بوي صداقتش براين آشنا نبود

 

او فقط ...

 

باورم را باور كرده بود !

 

اما باز هم من دوباره هيچ وقت

 

آشنا نديدمش و نبوييدمش ...

 

        

             

نمی دانم چه کسی بود که حتی سایه ای از سفیدی را هم هیچ وقت در طراوت دورغین دست هایش حس نکردم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 0:31  توسط n30  | 

سرزمينم ديگر نيست

 

سرزمين من هست ولي نيست

 

سرزمين من ناي رفتن نداشت ولي او را وادار به رفتن كردند

 

سرزمين من له شد زير پاهاي قدرتمند مردان سرزمين ديگر

 

سرزمين من نابود شد

 

در زماني كه هيچ سرزميني نبود

 

سرزمين پاك من نفس مي كشيد ، زنده بود

 

ولي براي آنها مرده بود

 

براي آنهايي كه سرزمين مرا اسیر سنت هاي  مضحک  خود كردند

 

مي گويند كه سرزمين من روزي رفت ...

 

                  

 

نمی دانم که چرا کسی به من نمی گوید که سرزمین من به کجا رفت ...؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:12  توسط n30  | 

چرا هيچ وقت رشد ناخن هايم را نفهميدم ...؟

 

چرا هيچ وقت مورچه ها را سفيد نديدم ...؟

 

چرا هيچ وقت تنفر نگاه آينه را هنگام انعكاس اندامم در نگاهش نديدم...؟

 

چرا هيچ وقت عاشق نشدم ....؟ حتي عاشق برگ درخت توت يا زيتون ...!

 

چرا هيچ وقت با خودم نماندم ...؟ و هميشه خودم را تنها گذاشتم !

         

                          

 

نمی دانم : که چرا (( چرا )) را هیچ وقت نمی توان پرسید ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 13:57  توسط n30  |