|
جز واقعیت نادانی خود هیچ نمی دانم ... ( سقراط )
|
چه نداشته باشند
دهقان فداكار است !

نمي دانم چرا مترسك مزرعه ي ما شجاع نيست ؟!
صدای باد را می لرزاند
باید هرچه لرزیدنی ست
برای تو برقصند
من اینجا ساکنم ...

نمی دانم چرا هیچ وقت نتوانستم خوب برقصم ...
سيب ها را خوردم
آدم كه نشدم هيچ
حوا هم نشدم !

نميدانم كه چرا مادر بزرگم سيب ها را سركه ميكرد ؟ !
باد را کسی ترسانده که این گونه می لرزد
و کسی بهتر پشت من می نویسد چه کسی تو را لرزانده ...!؟

نمی دانم که از چه چیز می ترسم ؟!
چه غریبانه از خود رها شدم
وقتی که ثانیه ای با من نیامدی که بمیریم
تو ماندی در این منجلاب کثیف
و من آن شب چه مستانه رقصیدم
در آغوش برهنه ی عزرائیل
چه شیرینی ای داشت طعم تلخ لبهایش
لبهایی که آنقدر گرم بود که من لحظه ای از سرما هیچ ندیدم
جز در اندام بلورینش
او دست هایش خشن نیست لطیف است
اندامش قوی نیست ظریف است
چشمانش سیاه نیست سفید است : فرشته ی من ...!


نمی دانم که چرا هیچ شبنمی را خندان ندیده ام ...
و شب همين لباس پولكي ماهي ست درعمق دريا
تاريكي را بايد ديد نگرشي فراتر از ظلمت
ظلمت را در زيرزمين همسايه مان بايد ديد
يا مي توان آنها را در موهاي پدرلمس كرد
يا حتي در زير پتو وقت بازي گوشي هاي كودكانه ي برادر
برف را هم مي توان سياه ديد
ديو را هم مي توان در آينه سفيد ديد

رنگ ديواراتاقش سفيد بود
اما چشم هايش خالي از رنگ سفيد
پاك بود به اندازه ي جلوه ي زيباي حرير
هر كه بود همه كس ستايشش مي كردند
جز من كه حتي بوي صداقتش براين آشنا نبود
او فقط ...
باورم را باور كرده بود !
اما باز هم من دوباره هيچ وقت
آشنا نديدمش و نبوييدمش ...

نمی دانم چه کسی بود که حتی سایه ای از سفیدی را هم هیچ وقت در طراوت دورغین دست هایش حس نکردم ...
سرزمينم ديگر نيست
سرزمين من هست ولي نيست
سرزمين من ناي رفتن نداشت ولي او را وادار به رفتن كردند
سرزمين من له شد زير پاهاي قدرتمند مردان سرزمين ديگر
سرزمين من نابود شد
در زماني كه هيچ سرزميني نبود
سرزمين پاك من نفس مي كشيد ، زنده بود
ولي براي آنها مرده بود
براي آنهايي كه سرزمين مرا اسیر سنت هاي مضحک خود كردند
مي گويند كه سرزمين من روزي رفت ...

نمی دانم که چرا کسی به من نمی گوید که سرزمین من به کجا رفت ...؟
چرا هيچ وقت رشد ناخن هايم را نفهميدم ...؟
چرا هيچ وقت مورچه ها را سفيد نديدم ...؟
چرا هيچ وقت تنفر نگاه آينه را هنگام انعكاس اندامم در نگاهش نديدم...؟
چرا هيچ وقت عاشق نشدم ....؟ حتي عاشق برگ درخت توت يا زيتون ...!
چرا هيچ وقت با خودم نماندم ...؟ و هميشه خودم را تنها گذاشتم !
نمی دانم : که چرا (( چرا )) را هیچ وقت نمی توان پرسید ...